تبليغاتX
اگه دستم برسه به آسمون....
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد .
+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط لیلا و مجید  | 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز به بد و بیراه و جارو جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز...با یک روز چه کار می توان کرد...؟! خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است، و آن که امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش زیخت و گفت:حالا برو زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید، اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد...بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید،زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را بدست نیاورد، اما...

اما، در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آن ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد وتمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!!!!

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط لیلا و مجید  | 

هنوزم وقتی دلت میگیره هنوزم وقتی دلت تنگ میشه هنوزم وقتی احساس میکنی تنهایی .دنیا میخواد رو سرم خراب بشه دلم میخواد بیمیرمو یه لحظه هم سختیاتو بی قراریاتو نبینم.

درسته همیشه خدارو داری برای در دو دل کردن یعنی دوتامون خدارو داریم برای دردو دل کردن ولی بعد خدا همیشه همیدیگرو داریم برای سنگ صبور شدن برای ارامش دادن همدیگه گوش دادن تک تک حرفایی که برای  ارامش دلامونه.

ما تا اخره دنیا همدیگرو داریم برای درد دلامون گوش دادن به حرفایی که ارامش دل .نشستن پای همه گریه هایی که تک تک قطره هاش گلست و شکایته.شکایت به دنیا به همه آدماش به سختیا به دل تنکیا به ندیدنا به جدایا به.....

اره عزیزترینم همیشه کنارتم و همیشه دستام تو دستت و همیشه پای تمامه حرفات حتی اگرم شکایت باشه میشینم تا شاید فقط شاید یه گوشه از دلتو به ارامش برسونم.

                                            من همیشه کنارتم همیشه

فعلا...

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط لیلا و مجید  | 

وقتی‌ قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود، وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی‌ کنیم‌ و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شکند، وقتی‌ احساس‌ می‌کنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛ وقتی‌ امیدها ته‌ می‌کشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد، وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام… آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ که‌ تو، فقط‌ تویی‌ که‌ کمکمان‌ می‌کنی…

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می‌کنیم، تو را می‌خوانیم. آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می‌کشیم، تو را گریه‌ می‌کنیم، تو را نفس‌ می‌کشیم.

وقتی‌ تو جواب‌ می‌دهی، وقتی‌ دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می‌کنی‌ و یکی‌یکی‌ غصه‌ها را از توی‌ دلمان‌ برمی‌داری، وقتی‌ گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می‌کنی‌ و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می‌زنی، وقتی‌ سنگینی‌ها را برمی‌داری‌ و جایش‌ سبکی‌ می‌گذاری‌ و راحتی؛ وقتی‌ بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی‌ می‌دهی‌ و بیشتر از لب‌ها، لبخند، وقتی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر می‌کنی‌ و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهایمان‌ را برآورده، وقتی‌ قهرها را آشتی‌ می‌کنی‌ و سخت‌ها را آسان. وقتی‌ تلخ‌ها را شیرین‌ می‌کنی‌ و دردها را درمان، وقتی‌ ناامیدها، امید می‌شود و سیاه‌ها سفید سفید… آن‌ وقت‌ می‌دانی‌ ما چه‌ کار می‌کنیم؟

حقیقتش‌ این‌ است‌ که‌ ما بدترین‌ کار را می‌کنیم. ما نه‌ سپاس‌ می‌گوییم‌ و نه‌ ممنون‌ می‌شویم‌ ما فخر می‌فروشیم‌ و می‌بالیم‌ و یادمان‌ می‌رود، اصلاً‌ یادمان‌ می‌رود که‌ چه‌ کسی‌ دعاهایمان‌ را مستجاب‌ کرد و کی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر کرد و اشک‌هایمان‌ را پاک‌ کرد.

ما همیشه‌ از یاد می‌بریم، ما همیشه‌ فراموش‌ می‌کنیم. ما همان‌ انسانیم‌ که‌ ریشه‌اش‌ از فراموشی‌ است…

خدایا تنهام نذار خیلی بهت احتیاج دارم.قول میدم فراموش نکنم فقط تویی که میتونی کمکمون کنی.

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1388ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط لیلا و مجید  | 

همیشه دلم میخواست روز تولدت کنارت باشم.دوست داشتم اون روز به بهترین روز وساعت زندگیت تبدیلش کنم.دوست داشتم دستای نازو همیشه گرمتو ببوسم.

                             ولی هیچوقت نشد.نشد و این دنیا این ارزورو برای همیشه تو دلم گذاشت.

فرشته نازم منو برای تمامه لحظاتی که باید کنارت میبودمو نبودم ببخش.

                          بازم این روز عزیزمونو به عزیزترینم تبریک میگم

بهم قول بده همیشه و همه ساعت شاد باشیو برای من بخندی.

فعلا...

  

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1388ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط لیلا و مجید  |